به یاد قیصر امین پور که هستیش را آتش دردهای مردم سوزاند
به یاد او که تا همیشه برایمان زنده و بزرگ و عزیز است .. .روحش بلند باد

آرام بگیر مرد شاعر
آرام بگیر لحظه ای چند
از این همه دردها رها شو
از این تن خسته رخت بر بند
آرام بگیر تا ببینی
این شعله که در تو گر گرفته است
انگار سر فرو کشش نیست
پیمانه خویش پر گرفته است
شاعر! همه وجودت آتش
چشمان تو بغض ، نام تو درد(۱)
بی تاب چو نعره های طوفان
آرام بگیر لحظه ای مرد
آرام بگیر تا نسوزد
این شعله تمام هستیت را
غافل بشوی گرفته در دست
این مست زمام هستیت را
آری همه غمم همین بود
این شعله تو را به کام گیرد
تا آنکه نفس بماند او را
خاکستری از تو وام بگیرد
دیدیم و شد آنچه بیم آن بود
آمد خبری برای مردم
شاعر همه چیز خویش را سوخت
در آتش دردهای مردم
--------------------------
۱) اشاره به شعری از مرحوم امین پور : درد نام دیگر من است
نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 5:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
"آغاز راه نیست"
آغاز راه نیست
این سینه سرخها
نیمی ز راه را
در تندباد تیرهای تهاجم سپرده اند
تا هم ندا ، ترانه سبز بهار را
بر پیکر خزانی این باغ سر کنند
روزی هزار بار زخم خورده اند
آغاز راه نیست
خون مقدسی
گلجامه دوخت باز بر اندام خاک سرد
جوشید سبز سبز از رگ رگ تمام درختان باغ زرد
اینجا پیغمبران دوباره به خاک اوفتاده اند
با سوره های سبز عدالت
با آیه های روشن آزادی
آغاز راه نیست
ما این بشارت را
در آیه های محکم توحید خوانده ایم
در استوار قامت تهمینه هایمان وقت وداع سرخ
در چشمهای بسته سهراب هایمان
که عنفوان جوانی را در خون نشسته اند
در لرز دست های حقیری که روزهاست سیمرغهای قافله را بال بسته اند
راهی نمانده است به فرجام
رویای صادق است
الهام روشن است
این سینه سرخ ها سیمرغ می شوند
دیگر نشانه ای ز سیاهی نمانده است
باور کنیم
تا قاف سبز معجزه راهی نمانده است
نوشته شده توسط الهام امین در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 4:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
" بهار زرد " این غزل در تاریخ ۳۱/۳/۸۲ سروده شده است
پیراهن خاکستری ، عینک ، نگاهی سرد
آشفته مو ، بی حوصله ،لبخند می زد مرد
با حرفهایی روشن از جنس تن خورشید
هر روز می آمد دلم را زیر و رو می کرد
دنیای من پر می شد از عطر نفسهایش
با خود نسیم عطر باران خورده می آورد
کم کم ولی شیرینی آن روزها جان داد
در طعم تلخ عصر غگین بهاری زرد

وقتی که در بهت خیابان سیب سرخی را
دستان من تقدیم دستان قشنگش کرد
رنجید از من رفت ، توفان شد و گم کردند
تصویر چشمان نجیبش را غبا ر و گرد
فریاد کردم هر چه می خواهی همان باشد!
گفتم که باشد ، هر چه می خواهی همان ، برگرد
من بودم و من در خیابانی سیاه از دود
با مردهای مرده ، زنهای کبود از درد
خون گریه می کردم و گم می شد صدای من
در زوزه های رخوت آلود سگی ولگرد
من گریه می کردم ولی می دیدم آن سوتر
مثل همیشه باز هم لبخند می زد مرد
نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 7:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
چندی پیش روزنامه مردم مشهد " شهر آرا " در صفحه ادب و هنرش مصاحبه ای را با من ترتیب داد که برای شخص من این مصاحبه جالب بود. مشروح این مصاحبه را دز زیر می خوانید:
شهر آرا : از خودتان بگویید ؟ در صبح دوشنبه چهارم تير 1358 در بيمارستان مادر در خيابان كوهسنگي مشهد متولد شدم. پدرم كارمند دادگستري و مادرم معلم بود و من فرزند نخست خانواده اي بودم كه پس از من چهار فرزند ديگر در آن متولد شد . تا سال 1368 در خاستگاه اجدادي ام گناباد زيستم و پس از آن همراه خانواده زندگي در مشهد را آغاز كردم. كودكي را روي رنگين كماني از شعر و بازي و هيجان سر خوردم و باليدم تا در شانزدهمين يا هفدهمين سال زندگي ، سرودن را به طور جدي تجربه كردم . با علاقه و عشق بسيار، تحصيل در دانشگاه را در رشته علوم سياسي دانشگاه اصفهان آغاز كردم و پس از آن نيز در يكي از گرايش هاي همين رشته تحت عنوان مطالعات منطقه خاورميانه در دانشكده روابط بين الملل وزارت خارجه در مقطع فوق ليسانس پذيرفته و در سال 1385 از آن دانشكده به عنوان دانشجوي ممتاز فارغ التحصيل شدم. در سال 1382 پس از طي مراحل آزمون به استخدام سازمان صدا و سيما در آمدم و هم اينك نيز به عنوان سردبير تحريريه معاونت اطلاعات و اخبار اين سازمان مشغول به فعاليتم . عشق به شعر و سياست از نوجواني تا امروز در من شعله مي كشد و همين عشق ، شريك بهترين روزهاي زندگيم را ، همسرم را كه خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي است در سال 1383 به من بخشيد و اكنون نيز پسري حدودا سه ساله به نام سجاد دارم كه خداوند روزي صد بار زيباترين هديه اش را در لبخند او به من مي بخشد . افزون بر كار در صدا و سيما ، مدتي است مدرس دانشگاه جامع علمي كاربردي در رشته خبرنگاري هستم . در همه اين سالها شعر، چون دوستي مهربان همراه من بوده است. كسب مقام دوم جشنواره سراسری شعر دانش آموزي و مقام نخست شعر دانشجويي كشور در سالهاي 76 و 78 و كسب مقام اول جشنواره هاي سراسری چون طريق جاويد( سال 81) ، شبهاي شهريور( سال 83 ) و جشنواره منطقه اي شعر و نثر عاشورا ( سال 87) از ديگر موقفقيتهاي من در اين حوزه بوده است. وبلاگي ادبي با عنوان " قاف " دارم و هم اكنون نيز مجموعه اي از غزلها ، چهارپاره ها ، مثنوي ها و رباعيها و دو بيتي هايم تحت عنوان " شالي از شكوفه " زير چاپ است كه به زودي روانه بازار مي شود.
به حیث موسیقی شعر شما تابع نظام موسیقیایی کلاسیک است سرودن در قالب مسمط - اوزان طولانی و غزل .. نظرتان در مورد جایگاه موسیقی در شعر چیست؟ موسيقي عمود محكمي است كه شعر بر آن تكيه كرده است و اگر نباشد به نظرم بناي شعر سر فرو ريختن خواهد داشت. شعر را بدون موسيقي نمي توان تصور كرد. حتي در شعر سپيد هم موسيقي در لابلاي كلمات جاري است. بي ترديد مرز شعر و نثر را موسيقي مشخص مي كند.
نظرتان راجع به جریان های ادبی نو چیست؟ راجع به جریان پست مدرن؟ وسوسه نشده اید ناخنکی بزنید و تجربه کنید ؟ هيچوقت وسوسه نشده ام. به دو دليل: يكم آنكه شعر زبان روح آدمي است و روح من هيچگاه نتوانسته و نمي تواند به زبان پست مدرن حرفهايش رابزند. خوب يا بد ، شعر پست مدرن هيچوقت چندان جاذبه اي برايم نداشته است و دوم آنكه شعر افزون بر آنكه زبان روح آدمي است ، بايد زبان مردم زمانه نيز باشد و من معتقدم كه جريان هاي ادبي نو و به ويژه جريان پست مدرن هنوز نتوانسته اند زبان مردم زمانه ما باشند، هر چند طرفداراني دارند. اين حقيقت روشن كه همه ما هنوز در غالب عرصه هاي زندگي ، از سنت نرسته ايم و با مدرنيته در جداليم ، پست مدرن را جرياني زودرس مي نماياند.
در شعری سروده اید " پرندگان همه می دانند که عشق رمز پریدن هاست ؟ " رمز پرواز در آسمان ذهن شما چیست؟ آن زمان كه اين غزل را سرودم ، يعني حدود 10 سال پيش گمان مي كردم كه فقط عشق رمز پريدن است و حالا پس از 10 سال بر اين عقيده ام كه عشق به تنهايي براي پريدن كافي نيست ، پريدن بال مي خواهد و بال براي هر كسي مي تواند معنايي داشته باشد. اينكه رمز پريدن در ذهن من چيست مهم نيست ، مهم اين است كه من هنوز هيچ امكاني براي پريدن ندارم.
معدود کارهای سپیدی که سروده اید با تصاویر روشن و بدیع کار های زیبا و موفقی بوده اند چرا کمتر در این قالب کار می کنید؟ پس از همسرم كه عموما مرا تشويق مي كند ، شما اولين كسي هستيد كه مي گوييد كارهاي سپيد من كارهاي موفقي بوده است. از اين اظهارنظرتان ذوق زده شدم ، چون خودم هنوز چنين احساسي ندارم و براي همين به قول شما كمتر در اين قالب كار مي كنم و نيز به همين دليل هيچگاه سروده هاي سپيدم را در هيچ محفلي ارائه نكرده ام . ضمن اينكه به طور ناخودآگاه اولين جرقه هاي شعر در ذهن من عموما به شكل موزون روشن مي شود. ولي بسيار به سپيد گفتن علاقمندم. دنياي خوب و آرامي دارد. اين تشويق شما را جدي مي گيرم و خدا بخواهد بيشتر به سپيد خواهم پرداخت .
در وبلاگتان شعری از سیف فرغانی آورده اید شور عدالت خواهی و دغدغه های متعالی انسانی کلامتان کدام رسالت را در شعر برای شما ایجاب می کند؟ من جز كساني هستم كه به هنر براي اخلاق معتقدند ، نه به هنر براي هنر . هنر هر چه باشد، شعر يا نقاشي يا سينما اگر رسالتي براي خود متصور نباشد ، چيزي كم دارد. كساني كه با روحيات من بيشتر آشنايند ، مي دانند كه من بيش از آنكه دغدغه هاي شعري و ادبي داشته باشم ، دغدغه هاي سياسي و اجتماعي دارم . اما متاسفانه شعرم كمتر آينه اين دغدغه هاي بسيار جدي است. شايد علتش همين باشد كه شعر را جدي نگرفته ام.يعني اينكه شعر بر همه ابعاد زندگي من سايه نيفكنده است. شعر براي من هميشه ساعت تنفس است.اما شعرهايي هم دارم كه اين دغدغه ها تمام قد در آن ايستاده اند.
با توجه به رشته تحصیلی تان بفرمایید اوضاع اجتماعی و سیاسی هر دوره و عصری چه تاثیری بر اشعار شاعران دارد ؟ خود شما چقدر تاثیر گرفته اید؟بررسي دوره هاي ادبي مختلف به لحاظ تاريخي ، نشانگر آن است كه اوضاع سياسي و اجتماعي عموما شعر هر روزگار را بسيار تحت تاثير قرار داده است و نمونه هاي روشن بسياري در اين باره موجود است. همين قصيده شكوهمند سيف فرغاني شاعر قرن هفتم و هشتم هجري با مطلع " هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد ... هم رونق زمان شما نيز بگذرد " كه من در وبلاگم آورده ام ، واكنش مقدس اوست به سلطه مغولان بر ايران . شعر بزرگي چون حافظ نيز آيينه تمام نماي عصر اوست و همچنين شعر عصر بازگشت كه متاثر است از وقايع انقلاب مشروطه و نهضت آزاديخواهانه ملت ايران. جريان شعر پس از انقلاب و دفاع مقدس هم نمونه برجسته اي از اين تاثير است. حتي جنبش اصلاحات نيز در سالهاي اخير فصلي جديد را در ادبيات ما گشوده و واژه ها و مفاهيمي تازه را به آن وارد كرده است. من هم فرزند انقلابم و با انقلاب پا به عرصه هستي نهاده و با آن باليده ام و از اين جهت زبان و محتواي شعر من مانند بسياري از شاعران هم روزگارم ، بسيار تحت تاثير شرايط سياسي و اجتماعي بوده كه در آن زيسته ام. چه بسا اگر در شرايط تاريخي ديگري زندگي مي كردم ، شعر من حال و هواي متفاوتي داشت.
ساختار مسلط بر شعر امروز چه ساختاری است ؟ساختار سیاسی ، اجتماعی ، ؟ شاید هم اقتصادی؟ منظورتان را درست نمي فهمم .اگر منظورتان اين است كه شعر امروز ايران تحت تاثير چه ساختاريست ، بايد بگويم همه اين ساختارهايي كه شما گفتيد از يكديگر متاثر است و در واقع يكيست . شرايط اقتصادي و اجتماعي هر جامعه اي تحت تاثير شرايط سياسي ان است و از اين جهت شعر امروز ما قطعا تحت تاثير همه اينهاست. اما اگر منظورتان اين است كه محتواي غالب بر شعر امروز ايران بيشتر سياسي است يا اجتماعي و اقتصادي ، من محتواي مسلطي نمي بينم. شايد عيب از نگاه من است. اما گمان مي كنم كه اين هم به علت شرايط تاريخي خاصي است كه ما در آن قرار داريم. در جوامعي چون ايران كه در دوره گذار از سنت به مدرنيته قرار دارند، سير تحولات سياسي و اجتماعي بسيار سريع و شگفت انگيز است و شايد همين مسئله سبب شده است كه شعر امروز ايران نيز محتواي غالبي نداشته نباشد.
برویم سراغ شعر مشهد آیا امروز ما شاعرانی داریم که در آینده بشود از آنها به عنوان افق های شعر خراسان یاد کرد؟ به طور قطع چنين است. من حتي مي توانم نام ببرم. اما حقيقتي تلخ وجود دارد و آن اين است كه فرصت براي همه برابر نيست. از يكسو فرصت رقابت براي ماندگاري بيشتر به نفع شاعران پايتخت نشين است . بسياري از كساني كه امروز در شعر ايران صاحب نام هستند ، اگر در شهرهاي خودشان مي ماندند و راهي تهران نمي شدند ، بعيد مي دانم نامشان بزرگ مي شد. از سوي ديگر حتي در پهنه خراسان ، نيز فرصت ها يكسان نيست.متاسفانه شعر هم مانند بسياري از بخشهاي جامعه گرفتار تيولداري است. تلخ يا شيرين ، حقيقت اين است كه امروز بعضي فرصتهاي رشد در اين عرصه ، سندي است كه به نام برخي افراد يا گروههاي خاص ثبت شده است و گرنه شعر خراسان امروز بالنده تر از هميشه ، رو به حركت است. اگر چه وضع مجامع ادبي ما چنين چيزي را نشان نمي دهد ، اما استعدادي شگرف در اين زمينه وجود دارد و ما زنان و مردان بسياري داريم كه مي تواند نامشان به حق ماندگار و شعرشان در آينده ، خورشيد تارك شعر خراسان باشد.
شعر شما چقدر تصاویر زنده ای از زندگی خودتان است؟ شعر من تاريخچه زندگي من است. اين واقعيتي است كه خودم بيش از همه بر آن واقفم و آن را درك مي كنم.
ترجمه های آثار ادبی و مخصوصا شعر چه ضرورتی دارند خود شما با آثار ترجمه چقدر آشنایی دارید؟ شكي نيست كه ترجمه ، همواره نقش بسياري در تبادل ، پويايي و ماندگاري فرهنگ ها دارد. من شخصا به شعر ترجمه علاقمندم و كم و بيش و به صورت پراكنده در اين زمينه مطالعه كرده ام .اما معتقدم مترجم شعر ، بايد شاعر باشد . در غير اين صورت شاعرانگي شعر، تحت تاثير فن ترجمه قرار خواهد گرفت و اين رسالتي ديگر است براي شاعران . از آنجا كه من علاقه فراواني به زبان آموزي و آشنايي نسبتا مناسبي با زبان انگليسي دارم ، از سالها پيش علاقمند به فعاليت در اين حوزه بوده ام كه تا كنون ميسر نشده است و اميدوارم روزي اين هدف محقق شود.
حجم وسیعی از کار های شما در قالب ادبیات آیینی اتفاق افتاده کدام دغدغه نگاه شما را به این سمت و سو کشیده است؟ اين مسئله يكي از همان تاثيراتي است كه در يكي از پرسشهاي شما مطرح شد . تاثير شرايط سياسي و اجتماعي بر شعر.بي ترديد ، انقلاب اسلامي كه من همپاي آن بزرگ شده ام ، بر تحكيم حضور ادبيات آييني در عرصه كلي ادبيات معاصر نقش بي نظيري داشته است. از سوي ديگرمحيط تربيتي و خانواده اي كه در آن پرورش يافته ام نيز در اين زمينه بسيار تاثير گذار بوده است.عشق ، شيفتگي ، ارادت ، اخلاص و محبت به آستان آسماني خاندان رحمت آن چيزي است كه من در لحظه لحظه زندگي شخصي ام با تمام وجود احساس كرده ام، البته به اندازه ظرفيت محدود وجود خودم و اين احساس قطعا تحت تاثير خانواده در من شكل گرفته و در شعرم نمود يافته است.
و در پایان اگر حرفی مانده است ؟ در پايان مي خواهم در اين فرصت فراهم ، سر تعظيم فرود آورم در مقابل پدر و مادرم كه هريك به نوعي زمينه را براي موفقيت و بالندگي من فراهم كردند. پدر و مادري كه سادگي و مهرباني شان براي من ميراثي گرانسنگ و جاودانه است و نيز همسرم كه شريك شاعرانه ترين روزها و همراهي صبور ، فهيم و بزرگوار و نقطه روشني از اميد در همه مراحل زندگي ام بوده و هست و بسيار مرا در اين عرصه تشويق مي كند و نيز مي خواهم يادي كنم از شادروان استاد ذبيح الله صاحبكار كه بسياري از شاعران جوان اين شهر چون من ، شكفتگي شعرشان را مديون آفتاب بلند مهرباني و توجه اويند و ياد او در دلهاي ما جاودانه است.
نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 4:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در این فرصت مجازی کمتر می شود که شعری را از شاعر دیگری بگذارم ، اما این شعر جزء معدود شعرهایی است که فرق می کند...اگرچه بخشهای محدودی از این شعر به لحاظ محتوایی با تفکرات من سازگار نیست، اما کلیت این شعر آنقدر زیبا ،ملموس و تاثیرگذار است که نتوانستم از آن چشم بوشم .این سپید زیبا کاری است از علی محمد مودب شاعرتوانای خراسانی اما پایتخت نشین ...
میتوانستیم
در صفهای نان
قرارهای عاشقانه بگذاریم
در فروشگاههای بزرگ، قایمباشک بازی کنیم
و در کارخانهها شعر بخوانیم
اگر غم نان نبود
اگر دروغ نبود
میتوانستی صدای مرا از حنجرة خودم بشنوی
و چشمهایم را از پنجرههای دیگران نبینی
بلدم شعر بگویم ببین:
«ما چنان دو قاب عکس
در نگارخانة جهان
از اتفاق رو به روی هم
تو چه میکنی؟
من چه میکنم
تو به حال من خنده میکنی
من برای تو گریه میکنم»
سازندگی خرابم کرده است
اصلاحات، فاسدم خواسته
و از عدالت، سهمی نبردهام
ما نامهایمان را با هم معاوضه میکنیم
حرفهایمان را، شعارها و صندلیهایمان را
بلدم بنویسم
اما گریه نمیگذارد
فرقی میان احمد و محمود نیست
میان حسین و حسن
میان من و تو
گلولهای به قلبم شلیک میکنی
و چشمهایم را میدزدی
تا برایم گریه کنی!
حیرت نمیکنم
چرا که دیدهام
صاحبخانه، رئیسجمهور مستاجرهایش است
مرد رئیسجمهور زنها و بچههایش
مدیر شرکت، رئیس جمهور منشیهایش
کاندیدای شکستخورده، رئیسجمهور هوادارانش
و رانندة تاکسی، رئیسجمهور همه
مگر تو در وبلاگت
رئیسجمهور خوانندگانت نیستی؟
اگر به جای تو بودم
خودم را میکشتم
اگر به جای من بودی،خودت را میکشتی!
تبلیغات انتخاباتی هیچوقت تمام نمیشود
و آشوبهای سرخ و سبز
فقط گاهی تو آتش را میبینی
و گاهی من
تنها شاعر همیشه فریاد میزند
بیکارم من میفهمی؟
بیکارم و از هیچ رنگی، حقوق نمیگیرم
پدرم بیمار است
هفتاد و پنج ساله
و در بوستانهای مشهد بازنشسته نیست
(مجبورم بگویم کار میکند
و صاحبکارها حق بیمهاش را نریختهاند
امیرحسین شش ساله است و کفش ندارد
پدرش، دوازده سال پیش معتاد شده است
وقتی که شانزده ساله بوده است!
-با عرض معذرت از مجید مجیدی!-
مجبورم بگویم مهدی بیستو پنج سالش است
اما هنوز فلج اطفال رهایش نکرده !
مجبورم بگویم
اگرچه شعرم خراب شود!)
کلاس موسیقی که سهل است
«اگر پارتی بازی نمیشد
به پارتی هم میرفتم»
دیروز برای خواهرم ندا گریه کردم
اما سالهاست عزادار هاجرها و کنیزوهایم
میتوانی رد اشکهایم را
بر صفحههای کتابهایم بگیری!
تو اما فقط آن را میبینی که نشانت میدهند!
چینی، پاکستانی، مصری، عراقی
برای داییعلی گریه کردهام
که به جرم قدم زدن با خواهرش
بیست و پنج سال است به آلمان تبعید شده است
برای امینآباد شهر ری
که در خانةهای بیست و پنج متریاش، دو خانواده زندگی میکنند
در حالی که پیادهروهای خیابان ولیعصر
میلیاردی بازسازی میشوند
نه فقط برای هواپیمای سییکصدوسی ارتش
که برای تصادفیهای جادة تربتجام- مشهد هم گریه کردهام
برای رویا که ناخنهایش را میجوید
پدرش صرع دارد و بیمه ندارد
نامادریاش کلیه ندارد و بیمه ندارد
پدرش صرع دارد و انگشتش را ارةبرقی بریده است
و امروز سحرگاه، رویایش
از جادة اصفهان-تهران به کما رفت!
حتی برای عراقیها با گریه شعر گفتهام
با آنکه وقتی به سربازی رفتند
پسر عموهایم را کشتند!
نه سخنگوی رئیسجمهورم
و نه در ستادی سبز شدهام
اما شاعرم و طبق قانون این جنگل الکتریسیته
لابد رئیسجمهور خوانندگانم هستم
پس حق دارم نطق کنم!
خوشت نمیآید، از کشور کلمات من برو بیرون
یا تا قیامت کامنت بگذار!
این اشکآورها تمام نمیشوند!
نوشته شده توسط الهام امین در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
این روزها حال و روزی برای سرودن ندارم .اما قصیده شگفت انگیزی از سیف فرغانی شاعر قرن هفتم و هشتم هجری یافتم که گویا در آن روزگار سخن از زبان من گفته است.جالب است بدانید سیف فرغانی در دوره سلطه مغولان و ایلخانان بر ایران زندگی می کرده است...
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم ِ مِحنَت از پیِ آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگهان بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش ِ شیران گذشت و رفت این عوعو سگان ِ شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت هم بر چراغدان ِ شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان ِ شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع ِ مَسعود ِ خویشتن تاثیر ِ اختران ِ شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان ِ شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن ِ دگر کسان بعد از دو روز از آن ِ شما نیز بگذرد
بر تیر ِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیم تا سختی ِ کمان ِ شما نیز بگذرد
در باغ ِ دولت ِ دگران بود مدّتی این گُل، ز گُلسِتان ِ شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه این آب ِ نارَوان ِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سپرده به چوپان گُرگ طبع این گُرگی شُبان شما نیز بگذرد
پیلِ فَنا که شاه بَقا مات حُکمِ اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
انشاءالله ...
نوشته شده توسط الهام امین در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 7:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این غزل را مدتی پیش ...بگذریم...
"یادگاری ز روزهای نفیس "
چون درختی که سالهای مدید ، ایستاده است در مسیر باد
چون بهاری که می رسد از راه ، کوله بارش پر از گل و شمشاد
مثل باغی صبور در بوران ، مثل سروی بلند در طوفان
مثل یک چشمه آب در قحطی ، روشنی بخش و روشنایی زاد
یادگاری ز روزهای نفیس ، یادگاری عزیز و بی مانند
گرچه دور از نگاهمان بوده است ، هرگز اما نرفته است از یاد
آی نقاش نقشهای نجیب ، طرحی از نو بزن به بوم امید
آی معمار مهربان برخیز ، خانه ویران شده است از بنیاد
خیز و رهوار را مهیا کن ، این سکوت غریب را بشکن
ما تو را مرد راه می دانیم ، مردی از جنس حرکت و فریاد
میر مایی و ما کنار توایم ، چشم بر راه نو بهار توایم
گو زمستان بتاز بر این دشت ، یار با ماست هرچه بادا باد
نوشته شده توسط الهام امین در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 6:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قابل توجه دوستان ارجمند
به تازگي غزلي را روي وبلاگم گذاشته بودم كه با گذشت حدود سه روز و به علت وفور
آزادي بيان ! و بعضي پيامدهاي فضاي حقيقي ناچا ر آن را تا مدتي به صورت موقت به
حالت عدم نمايش درآوردم. امان از اين آزادي بيان! كه در دنياي مجازي هم رهايمان
نمي كند...
نوشته شده توسط الهام امین در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 1:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
" نقاش عشق "
باز این چه آتشی است که باریده بر زمین
خون عزیز کیست که می جوشد این چنین
بر آسمان چه رفت که از هم شکافت ماه
یا ناگهان دمید دو خورشید بر زمین
یک دشت سرخ، دشت بلادیده ،دشت داغ
گلهای سر بریده به شمشیرهای کین
یک مشک تکه تکه و یک جسم چاک چاک
یک شط تا همیشه عطشناک و شرمگین
این بانگ مانده تا به ابد جاودان کیست
کاینگونه داغدار طلب می کند معین
هر چند از سبوی تو مستیم یا حسین
شرمندگان روی تو هستیم یا حسین
چون آفتاب کز پس ابری بر آمده
حجت تمام کرده و بی یاور آمده
خورشید روشن است قدم می نهد به دشت
یا نوری از سلاله پیغمبر آمده
سردار سربلند سپاهی است نامدار
او را مبین که بی کفن و بی سر آمده
عطر بهشت دارد و زیبا شکفته است
این سرخ گل که از همه گلها سر آمده
این شعر نیست می چکد از نای این قلم
این خون گرم اوست که بر دفتر آمده
هر چند از سبوی تو مستیم یا حسین
شرمندگان روی تو هستیم یا حسین
هفتاد داغ از جگرش داد می زند
استاده است و داد ز بیداد می زند
ای وای بر مرام شما پست مردمان
رو بر سپاه کرده و فریاد می زند
دنیا تمام هستی و دین بر زبانتان
بازیچه ای که تیشه به بنیاد می زند
اینجا که می رسم قلمم گریه می کند
خط بر تمام آنچه غزل زاد می زند
نقاش عشق می رسد و طرح تازه ای
از کربلای سرخ تو در یاد می زند
هر چند از سبوی تو مستیم یا حسین
شرمندگان روی تو هستیم یا حسین
این شعر در تاریخ ۲۵/۱۰ /۸۷ سروده شد
نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 3:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خورشید در شفقی سرخ رنگ به خون می نشیند و آسمان با دلی داغدار جامه سیاه محرم بپوشد .
آسمان خون می گرید.زمین شرمگین و مضطرب سرایستادن دارد و زمان از برداشتن گامی به پیش بر خویش می لرزد .
این محرم است با خیمه هایی سوخته و گیسوان پریشان، با سرهای سربلند و عَلَمی سرنگون در شطّ خون ، با کبوترها و تازیانه ها و آمده است مشک بر دوش ولی عطشناک ، با بدن های چاک چاک و خونهای پاک ، با شمشیرهای آخته و جانهایی پاک باخته تا آزادی و آزادگی بنام نامی حسین شرافت یابد و انسان در مسلخ عشق خلیفه اللهی را شایسته شود و خدا به عظمت خلیفه خویش برخود درود فرستد .
به راستی خوشا بحال دلهایی که در شعله شعله داغ عاشورا خاکستر می شوند و خوشا به حال اشکهایی که دراین مصیبت جانسور می بارند تا ابرها ی سترون شرمندگان همیشه تاریخ بمانند . براستی محرم را چگونه می توان در آغوش نکشید که مشام جان را از عطر بهشتی حسین می آکند و مسیح وار دلهای مرده در روزمرگی و روزمرّه گی را حیاتی دوباره می بخشد .
ای دلدادگان کوی شوق و شرف و شهادت گوارایتان باد محرم موسم عشقبازی با نام و یاد و سیره حسین .
نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
"غزلی ناتمام به پیشگاه امام مهربانم"
شکر خدا که حرمت آیینه بارونه آقا
صبح تا شب و شب تا به صبح غریب نمی مونه آقا
شکر خدا که از کرم تو بارگاه حضرتت
راه می دی هر کی رو بیاد خودی و بیگونه آقا
دور ضریحتو دیدی ، دیدی چه غوغایی شده
دیدی دخیل تو شدن عاقل و دیوونه آقا
بذار که کفترت بشم کفتر روی گنبدت
یه عمری دورت بپرم بی آب و بی دونه آقا
یا نه یه ذره از غبار روی ایوون طلات
که با نسیمی بشینم هر جای این خونه آقا ...
نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 1:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

موعود مهربان!
میلاد تو خطی از نور را در سرنوشت جهان رقم زد
ای مهربان که نام تو را یار گفته اند
چشم تو را فروغ شب تار گفته اند
از دستهای مهر تو اعجاز چیده اند
از گامهای سبز تو بسیار گفته اند
ما با در و دریچه و روزن غریبه ایم
با ما سخن همیشه ز دیوار گفته اند
وا کن ز نور پنجره ای رو به روی ما
کز ابرهای تیره به تکرار گفته اند
برخیز و پرده برکش از آن روی تا که ما
باور کنیم آنچه ز دیدار گفته اند
نوشته شده توسط الهام امین در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
فقط برای رفع دلتنگی...
نوشته شده توسط الهام امین در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 6:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
... اینک خدا ! منـم که به میـــــعاد آمــــدم
از هــر چـه بنــــــد غیــــر تو آزاد آمـــــدم
اینک خدا ! درخـــــت منم آتشــت کجاست
با من بگو نوای خوش و دلکشت کجاست
با من بگو که وادی عشق است این سرای
با من بگـــو که کفـــش درآرم ز هر دو پای
شعــــری بخوان که شور بریزد به جان من
حال و هوای طــــــور بریزد به جــــان من
بانگی بزن که شعــــــله برانگیـــزد از دلم
پیغمبری به امــــــر تو برخیـــزد از دلم ...
این روزها کم کم دارم برای سفر به سرزمین وحی آماده می شوم.از همه دوستان حلالیت
می طلبم.امیدوارم کوتاهی ها و نامهربانی هایم را به بزرگواری و مهربانی خود ببخشایید.
در این سفر نورانی نایب الزیاره همه مشتاقان خواهم بود . تا بازگشت به امید دیدار...
نوشته شده توسط الهام امین در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی تو نیستی نه هستهای من چونان که بایدند، نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم ، باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند، شاید امروز نیز روز مبادا باشد
هر روز بی تو روز مباداست ...
" زنده یاد قیصر امین پور"
نوشته شده توسط الهام امین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام
در صبح روشن دوشنبه ای در گرمای تموز سال 58 خورشیدی بر دنیا گریستم.
کودکانگیم را روی رنگین کمانی از بازی و شعر و هیجان سر خوردم و بالیدم تا 17 سال بعد
- بهار بود یا زمستان نمی دانم - نخستین لحظه های ناب سرودن را تجربه کردم.
نوجوانی و جوانیم را عشق به شعر و سیاست پر کرد ، عشقی که همچنان در من شعله
می کشد.
عشقی که بزرگترین تکیه گاه روزگارم و شریک شاعرانه ترین روزهای زندگیم را به من بخشید.
28 سال پس از نخستین گریستن ، خداوند زیباترین لبخندش را در دستان معصوم کودکی شیرین
به من هدیه داد و مرا به نام "مادر "- دل انگیزترین نام عالم - مفتخر کرد.
و این روزها که از فرط مشغله های روز مره از همه محافل و نشستهای شاعرانه بریده ام، پا در دنیای مجازی نهادم تا شاید فرصتی باشد برای شنیدن و خواندن. فرصتی برای تازه شدن و نام این فرصت نو را "قاف " نهادم که به قول صاحبدلی حرف آخر عشق است و قله همه آرمانها و
آرزوها و سری از اسرار حضرت حق در آسمانی ترین کلام.
فهرست اصلی
دوستان
علیرضاقزوه
جوادکلیدری
سپاهی یونسی
ادبستان
نرگس برهمند
محمدکاظم کاظمی
فریماه رضا زاده
اطهر سید موسوی
محمود اکرامی فر
سما تفقدی
تازه های ادبی
مصطفی پورنجاتی
سایت فروغ فرخ زاد
سایت محمد علی بهمنی
وبلاگ مرحوم حسن حسینی
کیمیا تاج نیا
صبا رهگذر
فراخوان های ادبی
انجمن شاعران ایران
سعید بیابانکی
علیرضا سپاهی لایین
سایت قیصر امین پور
سید عبدالحمید ضیایی
جمیله کراماتی
مهری جهانگیر
مهدی تقی نژاد
مصطفی محدثی خراسانی
پیوندهای روزانه
سایت امروز
مشهد شهر بهشت
صادق ذباح (عکس)
حمیدحامدی
محسن بخشنده (عکس)
کامیار اسماعیل پور
وحید عدالتی
موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
ایستگاه
استانداری خراسان رضوی
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY